تبليغاتX
مخمل مهتاب

مخمل مهتاب

دروغ گو اول دشمن روح خودش ه بعد دشمن خدا .

کاش به سادگی این جمله ایمان میاوردیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:14  توسط مهتاب  | 

شدم مثه این مورچه هایی که هی دونه شون میفته هی دوباره می ذارن ش رو دوش شون دوباره شروع می کنن.نمی دونم کی می رسه روزی که ببینم ئه چن وقته دونه هه نیفتاده ها.

انقدر از اول شروع می کنم که دوباره راه و رسم موندن تو راه و رسیدن به چیزی که می خوام یادم بیاد .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 21:19  توسط مهتاب  | 

خب من الان نمی دونم دقیقا چی باید بگم انقدر که ذوق دارم از چک کردن ای میلمو دیدن این قالب رنگی رنگی خوشگل.

دقیقا نیشم الان از این گوشه ی چشمم تا گوشه ی خارجی اون یکی چشمم بازه :)

مرسی نرگس بابت اون هدر خوشگل که بی اندازه ذوق زده م کرد و مرسی نیلوووو به خاطر این قالب خوشگل و این همه خوش سلیقه گی ت

دوستون دارم

بووووووس .


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 12:56  توسط مهتاب  | 

و در راستای این پست او :

۲ - من اجازه دادم این عقیده تو ذهنم ریشه بدوئونه که همیشه راهی برای جبران وجود داره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 21:59  توسط مهتاب  | 

دل م می خواد بشینم و فقط سکوت کنم٬گله نکنم٬ابراز خوشحالی و یا ناراحتی نکنم٬امیدواری ندم٬امیدواری نگیرم٬نبخشم٬بی خودی نخندم ...

فقط و فقط سکوت کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:58  توسط مهتاب  | 

نمونه ای از یک گزارش کار

کپسول های تولیدی خودمون که طی یک فقره حواس پرتیه هفت نفره به جای صد و پنجاه تا به تعداد بسیار زیادی تولید شد و اون روز تو جیب هر کدوممون یه عالمه از اینا قایم شده بود :دی

پ.ن:

 بشوی اوراق اگر هم درس مائی

 که علم عشق در دفتر نباشد  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 14:47  توسط مهتاب  | 

همیشه هم نباید دنبال پایان بود٬گاهی فقط باید از الان٬از چیزی که در جریانه بیش ترین لذت رو برد٬من به این معتقدم.

:)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:55  توسط مهتاب  | 

وقتی می خوام به کسی امیدواری بدم همه ی سعی م رو می کنم که بعد از تموم شدن حرفای من دل ش نخواد که هر چی دم دستش هست رو بکوبه تو دیوار٬وقتی می خوام به کسی امیدواری بدم خیلی به این موضوع فکر می کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 0:12  توسط مهتاب  | 

دل م می خواد یه مهمونی بگیرم با بک گراند آهنگای فرامرز اصلانی٬یه جمع جوون از آدمای مختلف که دسته دسته بشینن و با هم حرف بزنن.من به اندازه ی یه فنجون چایی کنار هر دسته بشینم٬صدای حرف و خنده باشه٬گاهی از دور به جمع نگاه کنم و خوشم بیاد و بعد برم به ژله ها سر بزنم.

دل م به طرز عجیبی مهمونی می خواد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 22:0  توسط مهتاب  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:32  توسط مهتاب  |